سیب ناب

زندگی خالی نیست مهربانی هست سیب هست ..............



درمان سرطان با سایبرنایف درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی
سایت رسمی آزمایشگاه نیـلو
پایگاه اطلاع رسانی تستهای غربالگری پیش از زایمان (سلامت جنین) و نوزادان
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

   می دونی عمیق ترین درد زندگی مردن نیست

بلکه ناتمام موندن قشنگترین داستان زندگیست

که مجبوری به تنهای سرکنی .

عمیق ترین درد زندگی نداشتن یک همراه واقعیست

که در سخترین شرایط همدم تو باشد.

عمیق ترین درد زندگی به دست فراموشی سپردن

قشنگترین لحظات با هم بودنه و عمیق ترین درد

زندگی یخ بستن وجود انسانهاست و بستن چشمها

به روی واقعیات.................

نوشته شده در چهارشنبه 11 آبان 1390ساعت 01:47 AM توسط سیب ناب نظرات (0)

مرحوم حسین پناهی هنرپیشه فقید میگفت بعد از مرگم مردم من را خواهند شناخت! به بعضی از حرفهای او توجه بفرمایید


 

ازآجیل سفره عید

چند پسته لال مانده است
آنها که لب گشودند؛خورده شدند
آنها که لال مانده اند ؛می شکنند
دندانساز راست می گفت:
پسته لال ؛سکوت دندان شکن است !

من تعجب می کنم
چطور روز روشن
دو ئیدروژن
با یک اکسیژن؛ ترکیب می شوند
وآب ازآب تکان نمی خورد!

بهزیستی نوشته بود:
شیر مادر ،مهر مادر ،جانشین ندارد
شیر مادر نخورده،مهر مادر پرداخت شد
پدر یک گاو خرید
و من بزرگ شدم
اما هیچ کس حقیقت مرا نشناخت
جز معلم عزیز ریاضی ام
که همیشه میگفت:
گوساله ، بتمرگ!

با اجازه محیط زیست

دریا، دریا دکل می‌کاریم

ماهی‌ها به جهنم!

کندوها پر از قیر شده‌اند

زنبورهای کارگر به عسلویه رفته‌اند

تا پشت بام ملکه را آسفالت کنند

چه سعادتی!

داریوش به پارس می‌نازید

ما به پارس جنوبی!

 

رخش،گاری کشی می کند
رستم ،کنار پیاده رو سیگار می فروشد
سهراب ،ته جوب به خود پیچید
گردآفرید،از خانه زده بیرون
مردان خیابانی برای تهمینه بوق می زنند
ابوالقاسم برای شبکه سه ،سریال جنگی می سازد
وای...
موریانه ها به آخر شاهنامه رسیده اند!!

صفر را بستند

تا ما به بیرون زنگ نزنیم
از شما چه پنهان
ما از درون زنگ زدیم!
نوشته شده در سه شنبه 7 تیر 1390ساعت 6:55 PM توسط سیب ناب نظرات (7)

مدام پاهاشو میلرزوند وقتی عصبی بود یا فکرش مشغول ،زیاد ی

از این حرکات غیر ارادی میکرد،کلافه شده بود

وامانده

..

چرا الان !!!!

دوستش داشت از خودشم بیشتر

اما مجالی برای ابراز نداشت

همیشه فقط با لبخند و حضورش بود که مهربانی و عشقی   

رو که توی گلوش عقده شده بود 

ابراز میکرد

....

اون روز چایی خیلی تلخ بود

مثه همیشه عاشق تلخی ها بود

یه هورت کشید

داغ بود

تامل کرد و تفکر

داشت آتیش میگرفت

سرشو بلند کرد یهو چش تو چش شدند گونه هاش سرخید   

و چش به گل نارنج فرش دوخت 

تا سر بلند کرد 

فنجون چایی نبود!!

دوباره یه چای تلخ برا خودش ریخت ،اینبار تنها بود

چای رو سر کشید بازم تلخ بود

نوشت خوش طعمه ....

انگار سالها منتظر این نوشته بود

سفره دلش رو باز کرد پر سنجد بود

سرو کمرش ،شکست

کوه لرزید

چشاش خیس و تر شد

اینهمه وقت اینهمه  آرزو

چرا الان

!!!

دلش هوس سنجد کرده اما سیب میخوره

لعنت به هر چی چای تلخه !!!

حالا شده بودند دوتا  رود

یکی مال مشرق بود و یکی مال مغرب

به هیچ دریایی هم نمی ریختند

دوتا رود بی هدف !!

فقط روان بودند در شادی سکر آور این حس

و تلخی مکرر خاک

تلخی همیشه 

....

نوشته شده در جمعه 6 خرداد 1390ساعت 1:34 PM توسط سیب ناب نظرات (2)

زندگی را نخواهیم فهمید اگر از همه گل‌های سرخ دنیا متنفر باشیم فقط چون در کودکی وقتی خواستیم گل‌سرخی را بچینیم خاری در دستمان فرو رفته است؟

زندگی را نخواهیم فهمید اگر دیگر آرزو کردن و رویا دیدن را از یاد ببریم و جرات زندگی بهتر داشتن را لب تاقچه به فراموشی بسپاریم فقط به این خاطر که در گذشته یک یا چند تا از آرزوهایمان اجابت نشدند.

زندگی را نخواهیم فهمید اگرعزیزی را برای همیشه ترک کنیم فقط به این خاطر که در یک لحظه خطایی از او سر زد و حرکت اشتباهی انجام داد.

زندگی را نخواهیم فهمید اگر دیگر درس و مشق را رها کنیم و به سراغ کتاب نرویم فقط چون در یک آزمون نمره خوبی به دست نیاوردیم و نتوانستیم یک سال قبول شویم.

زندگی را نخواهیم فهمید اگر دست از تلاش و کوشش برداریم فقط به این دلیل که یک بار در زندگی سماجت وپیگیری ما بی‌نتیجه ماند.

زندگی را نخواهیم فهمید اگر همه دست‌هایی را که برای دوستی به سمت ما دراز می‌شوند، پس بزنیم فقط به این دلیل که یک روز، یک دوست غافل به ما خیانت کرد و از اعتماد ما سوءاستفاده کرد.

زندگی را هرگز نخواهیم فهمید اگر فقط چون یکبار در عشق شکست خوردیم دیگر جرات عاشق شدن را از دست بدهیم و از دل‌بستن بهراسیم.

زندگی را نخواهیم فهمید اگر همه شانس‌ها و فرصت‌های طلایی همین الان را نادیده بگیریم فقط به این خاطر که در یک یا چند تا از فرصت‌ها موفق نبوده‌ایم.

فراموش نکنیم که بسیاری اوقات در زندگی وقتی به در بسته‌ای می‌رسیم و یک‌صد کلید در دستمان است، هرگز نباید انتظار داشته باشیم که کلید در بسته همان کلید اول باشد... شاید مجبور باشیم صبر کنیم و همه صد کلید را امتحان کنیم تا یکی از آنها در را باز کند. گاهی اوقات کلید صدم کلیدی است که در را باز می‌کند و شرط رسیدن به این کلید امتحان کردن نود‌ و نه کلید دیگر است. یادمان باشد که زندگی را هرگز نخواهیم فهمید اگر کلید صدم را امتحان نکنیم فقط به این خاطر که نود و نه کلید قبلی جواب ندادند. از روی همین زمین خوردن‌ها و دوباره بلندشدن‌هاست که معنای زندگی فهمیده می‌شود و ما با توانایی‌ها و قدرت‌های درون خود بیشتر آشنا می‌شویم.

زندگی را نخواهیم فهمید اگر از ترس زمین خوردن هرگز قدم در جاده نگذاریم.  

 

منبع:اینترنت

نوشته شده در چهارشنبه 7 اردیبهشت 1390ساعت 12:25 PM توسط سیب ناب نظرات (4)

dxwp2hxeagoe5iylqghm.jpg

شش ماه تمام است که در کوچه و پس کوچه ها, ویلانم
این نامه انعکاس واپسین طپش قلب محنتبار یکی از هزاران زن بیگناه است که اجتماع ، در ظلمت شب احتیاج ، کلمه شرافت را از قاموس زندگیش ربوده است .
این نامه آخرین نامه یک فاحشه است
کاش نامه رسان هرگز این نامه را به مادر این زن تیره بخت نمی رساند....
مادر جان ! این آخرین نامه ایست که از یک وجبی گور زندگی واژگون بخت خود برای تو می نویسم ..

  

فاصله من –فاصله پیکر درهم شکسته من – با گور بی نام و نشانی که در انتظار من است یک وجب بیش نیست ..
این نامه ، هذیان سرسام آور رویای وحشتناکی است که در قاموس خانواده های بدبخت نام مستعارش زندگیست ..
مادر جان ! شاید آخرین کلمه ی این نامه ، به منزله نقطه ی سیاهی باشد بر آخرین جمله داستان غم انگیز زندگی از یاد رفته دخترت.......
خدا میداند که در واپسین لحظات عمرچه قدر دلم می خواست پیش تو باشم و پس از سه سال جان کندن تدریجی ، هم آغوش با سوداگران ور شکست شهوت, در بستر خون آلود هوسهای مست و تک نفسهای ننگ و بد نامی و فراموشی جام زهر آلودم را در آغوش پر محنت تو با دست تو به مرگ می سپردم ...
افسوس که تو اینجا نیستی ... نه تنها تو ، هیچ کس اینجا نیست...
جز این پیکر در هم شکسته ام و پیر مردی رنجور ، که با در یافت بیست ریالی ( بیست ریالی که کار مزد آخرین هم آغوشی من است ) نامه ای را که اکنون میخوانی بجای من ، برای تو بنویسد ...
مادر جان می دانم که با خواندن این نامه ، بخاطر بخت سیاهی که دخترت داشت تا حد جنون خواهی گریست ...
گریه کن مادر ! ....بگذار اشکهای تو سیل بنیان کن بنای شرافت کاذبی باشد که در این دنیای دون ، منهای پول پشتوانه زندگی هیچ تیره بختی نیست ....
دختر تو مادر ، دارد همین حالا ، پای دیواری سینه شکسته در کمال ناکامی و بد نامی می میرد ....
ای کاش دختر در به در تو که من بدبخت باشم ، می توانست با مرگ خود انتقام شیر حلالت را از زندگی حرامی که داشت بگیرد ...
مادر جان ! خواهش می کنم اجازه بدهی قبل از مرگ هر چه درد بی درمان در پهنه این دل ماتمزده ام دارم ، به صورت قطره های سرگردان مشتی سرشک دیده گم کرده ، به دامان محبت بار تو بسپارم ....
می دانم هرگز باور نمی کردی اینچنین نامه ای به دست تو برسد ؛
تو بر حسب نامه های گذشته من ، دخترت را زنی نجیب می دانستی که شرافتمندانه ، دور از خانه و کاشانه ، نان مادر ستمدیده و خواهر یتیمش را به دست می آورد ...
چگونه بگویم مادر ؟!.... که از بخت بد من بدخت ، در عصری به دنیا آمده ام که " شرافت " به طور رقت انگیزی بازارش کساد است
می دانی یعنی چه ؟
مادر همه هر چه تا کنون به تو نوشته ام دروغ محض بوده است .... دروغ محض .... اما اجتناب ناپذیر

خدا می داند که هیچ دلم نمی خواست دل شکسته ات را ، بار دیگر بشکنم ... همه ی آن نامه را ده روز دیگر که مصادف با بیست و چهارمین سال تولد من که در حقیقت بیست و چهارمین سال تولد یک بد بختی بیزوال است ، بسوزان و خاکستر سردشان را لابه لای بستر پاره پاره من که مات و دست نخورده و بی صاحب در کنج کلبه ی فقیرمان افتاده است ، دفن کن ... بگذار خاکستر آن نامه ها لاشه افتخار من باشد ....
افتخار اینکه حد اقل آنقدر تو را عزیز می داشتم که تا وا پسین لحظات مرگ نگذاشتم حتی در تصویر بیچارگی من ، شریک باشی ....
مادر جان ! در تمام این مدت سه سالی که مرا با این قبرستان بی سرپوش آرزوها و آمال انسانی ، این آخرین ایستگاه امید بیکاران خانه به دوش شهرستانی ، این تهران خراب شده ، روانه کردی ، بر حسب راه نکبت باری که این اجتماع هرزه پیش پای زندگی غریب من گذاشت
من یکی از بی پناه ترین و بیگناه ترین گناهکاران روزگار بوده ام
افسوس !... هزار افسوس که ضربان نامرتب فرصت نمی دهد ، تا آنجا که می خواستم جزئیات گذشته و اندوهبارم را برایت شرح دهم ...
همانقدر باید بگویم که زندگی به سرنوشتی اینقدر دردناک دچارم کرد
سه سال تمام ، شب و روز کار من پاسخ دادن به تمنای هرزه مشتی نامرد بود که در ازای پولی ناچیز ، همه مستی ها ، پستی ها ، و رذالتهای خود را وحشیانه در لذت زاییده از پیکر خسته و تب آلود من ، خلا صه کردند
آه ، خداوندا ! چه سرنوشت وحشتناکی !
در عرض این سه سال ، سر تا سر آرزوهای من ، اشکها و اشکهای پنهانی من ، بازیچه ی خنده ها ، محبتها و پایکوبی های ساختگی بود ....
در عرض این مدت هرگز فرصت اینکه چند دقیقه از ته دل به خاطرسیه روزی خودم اشک بریزم نداشتم ....
تنها یکبار ، تقریبا شش ماه پیش بود که در کشمکش یک درد جانکاه صمیمانه خندیدم ... اما ، بخدا ، مادر ، اگر بدانی این خنده تصادفی را چقدر وحشیانه در لرزش لبانم شکستند ... آخ اگر بدانی ....
آری ، مادر جان شش ماه پیش در همان خانه ای که آشیانه حراج تدریجی ناموس محتاج من بود ، صاحب فرزندی شدم ...
از چه پدری ؟ از چند پدر؟ اینها را هیچ نمی دانم ... اما آنچه مسلم بود ، خدا برای نخستین بار بزرگترین نعمتها را – نعمت مادر بودن را به من ارزانی کرد ...
شبی که دخترم به دنیا آمد تا صبح از خوشحالی خوابم نبرد .... برای چند ساعت همه دردها ، در به دریها ، گرفتاریها را فراموش کرده بودم ....
احساس می کردم زنی نجیبم و در خانه ای محقر و آبرومند برای شوهر مهربانم طفلی زیبا به دنیا آورده ام ... وفردا صبح پدرش از دیدن او ....
آخ مادر چه می گویم ؟! چه می خواهم بگویم ؟!
آه ، ای آرزوهای خام ... ای آرزوهای ناکام !
مادر جان اگر بدانی فردای آنشب چه بر سرم آوردند ؟!
رییس آن خانه نفرین شده بچه ام را از دستم گرفت ... به زور گرفت....قدرت اینکه از جا تکان بخورم نداشتم .... هر چه فریاد کردم ماما ! ماما ! فریادم در دل سنگش موثر واقع نشد
آخ مادر ...ببین سرنوشت کار انسان را به کجا میکشاند ... که در خانه ای چنین رسوا ، به زنی که رییس خانه است ، باید " ماما " گفت ... آخ بیچاره مادرم ....
باری بچه ام را از آغوشم بیرون کشیدند... بردند ...هنگامی که برای آخرین بار نگاهم به قیافه معصوم طفل بیگناه افتاد ، مثل اینکه با یک نگاه سرگردان ازمن پرسید : چرا ؟؟؟
دخترم را بردن و بر حسب قوانین حاکم بر اینچنین خانه ها او را در خلوت محض به خاک سپردند .
چه می دانم شاید این حکمت خدا بود ... شاید خدا فکر کرده بود که مردنش بهتراز ماندنش است ،
دنیایی که سرنوشت دختر زن نجییبی چون تو را به اینجا می کشاند چه سر نوشتی می توانست نصیب دختر یک فاحشه بدبخت کند ؟!
پس از دخترم مرا هم از خانه بیرون کردند ... از کارافتاه بودم ؛ درد فقدان بچه کمر هستی مرا شکسته بود .
مادر جان ... تصادفی نیست که شش ماه است نزد تو خجلم و نتوانسته ام مقرری ماهانه برایت بفرستم .
به خدا مادر ، در عرض این شش ماه در آمدم حتی آنقدر نبوده که یک شب با شکم سیر به خواب روم ....
چه خواب ؟ چه شکم ؟ چه بد بختی؟ شش ماه تمام است که در کوچه و پس کوچه ها ویلانم ...در عرض این شش ماه به صد جور مرض استخوانسوز گفتار شدم ...
دیگر نمی توانم حرف بزنم ، بغض دارد خفه ام میکند ، بغض نیست ، مرگ است ! مرگ در کار تحویل گرفتن پس مانده ی جان من است !

خدا حافظ مادر

شیرت را حلال کن ،
به خواهر کوچکم هرگز نگو که خواهر نگون بختش چطور زندگی کرد ، و چه طور مرد ؛ نه مادر جان نگو .

خدانگهدارتان
پایان
  

 

منبع:اینترنت

نوشته شده در شنبه 20 فروردین 1390ساعت 2:56 PM توسط سیب ناب نظرات (6)

باز کنید ،پنجره ها را 

که آفتاب 

تمنای تابیدن دارد 

بشکافید،روزنه ها را 

تا خود را 

به سطح صیقلی نور بیارائیم./.

نوشته شده در چهارشنبه 17 فروردین 1390ساعت 02:22 AM توسط سیب ناب نظرات (1)

شرلوک هلمز و واتسون رفته بودند صحرانوردی ،شب شد 

و چادری زدند و زیر آن خوابیدند.نیمه های شب هلمز بیدار 

شـد و  آسمان را نگـریسـت بعـد واتسـون را بیـــدار کرد و  

گفت:نگاهی به آن بالا بینداز و به من بگو  چه می بیـنی؟ 

واتسون گفت:میلیون ها ستاره می بینم و از لحاظ روحانی 

نتیجه می گیریم که خداونـد بزرگ است و ما چقـدر در این 

دنیا حقیریم . 

از لحاظ ستاره شناسی نتیجـه می گیریم که زهـره در برج 

مشتــری اســت پس بایـد اوایـل تابـستان باشـد،از لحـاظ 

فیزیکی نتیجـه می گیریم که مریخ در مجاورت قطب است 

پس ساعت باید حدود سه نیمه شب باشد. 

شرلوک هلمز قدری فکر کرد و گفـت: واتسـون تو احمقـی 

بیش نیستی . 

نتیجه اول و مهمی که باید بگیریم این است که چادر مارا 

دزدیده اند!

نوشته شده در چهارشنبه 11 اسفند 1389ساعت 03:32 AM توسط سیب ناب نظرات (4)

چه بی مهابا ،این دنیا در کمال خوشبختی و احساس رضایت 

از خود ،به انسان سیلی میزند و انسان را از خواب می پراند 

که آدمـی راهی که تـو در نگاهـت او را طـولانی و خـو شــی 

زندگی را دائمــی می دانی به خروس خوانی نمی رســد و 

تمام کاخ آرزوهـای که برای خـودت ساخـتی در یک نگاه بهم 

میریزد...... 

به کجا چـنین مغرورانه و به کجا مینگری ،تو که حتی قادر به 

یک قدم جلو برداشتن را نداری . 

به کجا چنین شتابان،چنان میروی گـویی که کسی جلودارت 

نیست و چنان بلند می خندی ..... 

مگر نمی دانی که خانه غم همجوار خنده است. 

چنان باش که هر لحظـه فکر کنی الان آخر زندگیســت ،ولی 

شاد زندگی کن و با چشمهایت خوب ببین.....

نوشته شده در پنجشنبه 7 بهمن 1389ساعت 00:39 AM توسط سیب ناب نظرات (4)

 

 

امروز میشه یه گلدون بود و در فکر کاشتن یه گل !

گلی که به هیجانت بیاره !

گلی که همه از بوش مدهوش بشن !

و یا بادی باشی که به رقص بیاری شاخه های دل کسا نی رو که با چیزایی سیاه شده !

واین امتحان ریشه هاست !

و یادمون باشه روزهایی رو که بی کاشتن گذشت !

بی کاشتن گذشت ! !!!


 
نوشته شده در پنجشنبه 2 دی 1389ساعت 01:42 AM توسط سیب ناب نظرات (1)

سخنان جالب و آموزنده از گابریل گارسیا مارکز نویسنده معروف کلمبیایی و برنده جایزه نوبل در ادبیات

 در 15 سالگی آموختم که مادران از همه بهتر می دانند ، و گاهی اوقات پدران هم .

در 20 سالگی یاد گرفتم که کار خلاف فایده ای ندارد ، حتی اگر با مهارت انجام شود .

در 25 سالگی دانستم که یک نوزاد ، مادر را از داشتن یک روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یک شب هشت ساعته ، محروم می کند .

در 30 سالگی پی بردم که قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن.

در 35 سالگی متوجه شدم که آینده چیزی نیست که انسان به ارث ببرد ؛ بلکه چیزی است که خود آن را می سازد.

در40 سالگی آموختم که رمز خوشبخت زیستن ، در آن نیست که کاری را که دوست داریم انجام دهیم ؛ بلکه در این است که کاری را که انجام می دهیم دوست داشته باشیم.

در45 سالگی یاد گرفتم که 10 درصد از زندگی چیزهایی است که برای انسان اتفاق می افتد و 90 درصد آن است که چگونه نسبت به آن واکنش نشان می دهند.

در 50 سالگی پی بردم که کتاب بهترین دوست انسان و پیروی کورکورانه بدترین دشمن وی است.

در 55 سالگی پی بردم که تصمیمات کوچک را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب.

در 60 سالگی متوجه شدم که بدون عشق می توان ایثار کرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید.

در 65 سالگی آموختم که انسان برای لذت بردن از عمری دراز ، باید بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را که میل دارد نیز بخورد.

در 70 سالگی یاد گرفتم که زندگی مساله در اختیار داشتن کارتهای خوب نیست ؛ بلکه خوب بازی کردن با کارتهای بد است.

در 75 سالگی دانستم که انسان تا وقتی فکر می کند نارس است ، به رشد و کمال خود ادامه می دهد و به محض آنکه گمان کرد رسیده شده است ، دچار آفت می شود.

در 80 سالگی پی بردم که دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است.

 
نوشته شده در پنجشنبه 18 آذر 1389ساعت 01:28 AM توسط سیب ناب نظرات (7)

آیا کسی هست که این فریاد بشنود؟؟!!!                      

سکوت کرد تا شاید به فریاد رسد.

سیبی به هوا انداخته بود ، سیب می چرخید و می چرخید و او در اندیشه ی سیب فرو .

سیب می چرخید و می چرخید.

چشمها را بسته بود و بر پرده ذهن سیب سرخش را نقاشی می کرد ،دو نیم ،نیمی در دستان او و نیمی ...

ناگاه از صدایی به خود آمد، چشم گشود!!!

سیب هزار چرخش را زده بود ، تیر اندازی ماهر اما به اشارتی آن را به دو نیم کرده بود!!

باورش نمی شد چگونه تمام آمال و آرزوهایش را در چشم بر هم زدنی چون دودی وهم انگیز یافته بود.

و حال تنها خاکستر سالهای رنگارنگی که دنیا را در چشمش تیره و تار می ساخت!!!

سکوت کرده بود ، سکوت. جرمش این بود!!

و حال او خود را تنها و وامدار فریادش می یافت!!!

با خود عهد بست که هر جا سایه سکوت دید ، فریاد بشکند.

شب بود، شب،همه جا تاریک تاریک.

اما هر چه به دل شب نزدیکتر ،به سپیدی صبح امید نزدیکتر.

آسمان نقاب از چهره برگرفت و چادر سیاهش را در صندوقچه ی نور نهان ساخت.

سپیده دمید،نور آمد.

و باز سکوتی وهم انگیز  .

چشمانش را بست.یک بار دیگر.سیب را بر پرده ذهن نگاره زد.سرخ بود، سرخِ سرخ.سیب در دستش بازی ها می نمود.ترسی عجیب تمام وجودش را فرا گرفته بود !!!

سیب را به هوا انداخت ، به امید هزار چرخ ...

سیب می چرخید و می چرخید و او باز با چشمانی بسته در اندیشه چرخ هزارم.

به یاد آورد آن عهد کهن با گنید دوار زندگیش را.

باید چشم می گشود قبل از آنکه سیب هزار چرخ بزند.

با خود می شمرد.

699,700,…900,…,999.

چشم گشوده و تیر از چله رها ساخته  بود قبل از آنکه سیب هزار چرخ بزند.

غافل از آنکه سیب هزار چرخ نزده، هنوز کال است.

تیر از چله ی کمانش رها شده بود و سیب سرخش، به سیب کال بدل گشته بود.

و باز شب در چشمانش رخ نمود تا چله ی کمانش تیری به چرخ هزارم سیب سرخی نشانه رود.   

 

 


منبع: اینترنت
نوشته شده در سه شنبه 18 آبان 1389ساعت 3:27 PM توسط سیب ناب نظرات (3)

وقتی که پاییز میشه ما آدما خوشمون میاد که پا روی برگ ها بذاریم .

و صدای خش خش اونارو بشنویم و لذت ببریم...... 

پاییز با همه رنگ ها و طرح هاش با آدم حرف میزنه. 

پاییز یعنی آنقدر بارون بباره که همه چیز تمیز شـه. 

پاییز یعنی باد خنکی که با خودش برگ های خشک میاره. 

پاییز آمده ،بی رنگ،بی برگ،بی زرد و بی نارنجی و ما می گریزیم از 

چیزی که گریزی از آن نیست وبه یک باره جریان پیدا کرده ایــم میان 

تارو پود زندگی. 

جاده زندگی هر کس تا اوج تقدیر او ادامه دارد و این جاده ها ترکیبی 

از رویاها و واقعیت های زندگی هاست...... 

امشب ،شبی از شب های پاییزی ست 

درخت از برگ خسته شده ،پاییز بهونه ست..... 

امید که زندگیتون پاییزی نشه . 

پاییز هم مثل فصل های دیگه خدا زیباست.   

 

عکس های فصل

نوشته شده در دوشنبه 12 مهر 1389ساعت 7:05 PM توسط سیب ناب نظرات (6)

کسانی که نمی دانند چگونه زندگی کنند؛
آنها که به طور موقت از مسیر اصلی زندگی منحرف شده اند؛
افرادی که مدام در جستجوی زندگی واقعی هستند؛
کسانی که می دانند، ولی قادر به ارائه مسیر اصلی زندگی نیستند؛
دسته ای که به یک زندگی ساده عادت کرده اند؛
و بالاخره برای همه ما که برابر و یکسان هستیم.

***


چیزهای نو و کهنه تنها وقتی که به زمان حال مربوط باشند برای ما ارزش دارند. دیروز است که امروز را می سازد، فردا رویای ما خواهد بود. زندگی برای هر یک از اینها (امروز و فردا) مساوی با از دست دادن حقیقت برای یک لحظه است.

***


تنها چیزی که برای ما آفریده شده، تغییر است. مبارزه با تغییر و تحول، تنها وقت ما را هدر می دهد، این مبارزه، پیروزی به دنبال نخواهد داشت. برای اینکه بتوانیم با تغییرات یکی شویم باید به زندگی خود اطمینان داشته باشیم.

***


تا وقتی که امید با ما است، در راهی مستقیم و درست حرکت می کنیم. انرژی مصرف می شود و برنامه ریزی انجام خواهد گرفت. ما دارای صدها انگیزه، هزاران راه و رویاها و آرزوهای بی نهایت هستیم. امیدواری نیمی از راهی است که باید آنرا پیمود، ناامیدی برای همیشه ما را از راه اصلی دور خواهد کرد.

***


محروم کردن خود از علم، دانش و آگاهی درست مثل این است که قطعه اصلی جورچین معمایی را که قطعات متلاشی آن باید به هم جفت شوند تا شکل اصلی به دست آید، را گم کنید.

***


وقتی زندگی خوشی داریم به بزرگترین ثروت ها دست یافته ایم. چنانچه این خوشی را بین خودمان و خدا تقسیم کنیم و از آن لذت ببریم، مثل این است که به تنها هدف زندگی مان رسیده باشیم.

***


ما باید یاد بگیریم که از هر چیزی به آسانی بگذریم یا ما متوجه خواهیم شد که دستهایمان پر است، ولی ذهنمان خالی است. هر چند که هر سلام آغاز یک خداحافظی، ممکن است آغازی برای سلامی دیگر وجود داشته باشد.

***


در مسافرخانه جهان، هر کسی اتاقی داشت. برای تکیه کردن به یک نفر، حال به هر دلیلی، بایستی این خطر را به جان خرید که ممکن است در این بازی قطعه اصلی بازی فکری شما گم شود.

***


برای ما خوشبختی به اندازه خودمان وجود دارد، اگر چه زیبایی و ثروت ممکن است هیچ حد و حدودی نداشته باشد.

***


غرور و ناشکیبایی مردم، ممکن است ستودنی نباشد؛ ولی گاهی زیبایی خاصی در هر دوی آنها می توان دید.

***


وقت گرانبهای خود را با گفتن این جمله که: چرا دنیا جای بهتری نمی شود؟ هدر ندهید. این کار، اتلاف وقت است؛ سوالی که باید بپرسید، این است: چطور می توانم دنیا را جای بهتری کنم؟ حتما برای این سوال پاسخی وجود دارد.

***


اگر می خواهیم مردم را آن طوری که واقعا هستند، ببینیم، باید آنها را بی هیچ قید و شرطی دوست بداریم. اگر چنین نکنیم، ممکن است آنها هرگز حقیقت خودشان را برای ما آشکار نکنند و ما آنها را از دست بدهیم.

***


برای دیدن دره احتیاجی نیست از کوه بالا برویم. تمام چیزها را می توان دید و به راحتی در یک کاسه برنج پیدا کرد.
 

نویسنده : لئو بولسکالیا 

ترجمه : گیسو ناظری 

منبع : اینترنت



نوشته شده در یکشنبه 7 شهریور 1389ساعت 11:56 PM توسط سیب ناب نظرات (10)

عشق این است ....

عشق پرده ای زرین است که از آن می توان به برهوت زندگی نگریست و

 دریچه ای رو به خوشبختی دید عشق عینکی است که از ورای آن زندگی زیباست

و معشوق زیباترین عشق رویایی است شیرین که بین عاشق ومعشوق دیده می شود

 آری عشق دریایی است که غریق درآن به زندگی دست می یابد

 و در آن جز پری ماهی زندگی نمی کند

از همون روزی که رفتی دارم از دوریت می میرم

بدون تو من هیچم, میدونی بی تو دیونه میشم

از خدا می خوام برگردی دوباره پیشم  تو چه کردی با دلم ....

تو شده ای دار وندارم ای  بهترینم

هر دم در رویاهای شبانه ام تا سپیده دم برایم از عشق میخوانی

 ومن فقط نگاهت میکنم به لبخندهای زیبایت به چهره ی مهربانت

 به جز خیال تو هنوزم کسی کنار من نیست

 نازنینم چگونه این همه دلتنگی را برایت بنگارم

با چه قلمی انتظارهای شبانه ام را برایت بنویسم

 که تو آن را بخوانی تو که دوری از من

 چشم به راه توام عزیزتر از جانم

چه چیزی در عمق نگاهت بود که برای دیدن دوباره ی آن آواره ترینم

حس عجیب خواستن چشماته که تا ابد تو دلم لونه کرده

باز دوباره زول بزن تو چشام که دوری تو منو دیونه کرده

دستای تو پناه منه مهربانم  من که عاشقم می فهم چقده سخته انتظار

 بدون که  توی قلبم ضربان بودن هستی

تو که باشی میشه بودش پای عشق وتار و پودش 

 قصه خوشرنگ چشمات تا همیشه موندگاره 

تاکی درد دوری

  بیا مثل همیشه ماه بشم  بتابم تو شبای تارت

 بیا تا عشقمان تا ابد زنده باشه بیا که سخته انتظار یار مهربانم

 راز دلم را جز تو برای که گویم من میخوام که اون چشات پناه خنده هام بشن

 عزیزم نرو به خدا نمیتونم دلم بی قرار آهنگ صدای مهربانته

 واست نگرانم طاقت دوریتو ندارم میمونم من همیشه چشم به راهت

تا روزی که زنده هستم پای عشق تو نشستم 

 تو چشمای من نگاه کن واسم دعا کن آخه خیلی برام عزیزی   

 زنده است عشقت درون سینه ام ای  بهترینم

به فراموشی نمی سپارمت

 
 
منبع:اینترنت
نوشته شده در یکشنبه 10 مرداد 1389ساعت 1:00 PM توسط سیب ناب نظرات (5)

 آیا مایل هستید که به انجمن خوشبختی بپیوندید و هر لحظه احساس  خوشبختی کنید ؟ پس با ما همراه باشید ...

اگر اعضای این انجمن تنها از یک قانون که بر مبنای اصول کلی زندگی است ، اطاعت کنند ، نه تنها دائما احساس خوشبختی می کنند بلکه آن را از طریق بیان به دیگران انتقال و بعد از مدتی ویروس خوشبختی به اطرافیان نیز سرایت می کند و آنها نیز احساس خوشبختی خواهند کرد . انرژی حاصل از این انتقال بسیار چشمگیر است اگر می خواهید از دیگران انرژ ی مثبت دریافت کنید ، ویروس خوشبختی را به آنان منتقل کنید . می گویید چگونه ؟ می گویم از طریق بیان این جمله : به یاد داشته باش که زندگی را به زشت و زیبا تقسیم نکنی !

مگر نه این است که افق های خوشبختی محدود به قدرت دید آدمی است ؟ پس ، "از تقسیم کردن دست بردار ، آنگاه حقیقتا خوشبختی " .


نوشته شده در پنجشنبه 7 مرداد 1389ساعت 8:04 PM توسط سیب ناب نظرات (3)

 

دختر بچه ای
سوار بر یک دوچرخه ی زرد رنگ
میخواهد برسد به انتهای
یک کوچه ی بن بست
چشمهایش چه برقی میزنند در آن نگاه دور که مسیر را برایش معنا میکند..
پا می زند..
در صدای خنده های کودکانه اش
و نوازش باد

تند تر پا می زند

سنگریزه ای شاید..
چرخش یک لحظه ی چرخ..
سکوت
درد
و باد که دیگر نمی وزد

سایه ی مادر بزرگ
که دوان دوان نزدیک تر می شود
و نگاه دخترک
از لا به لای خیسی مژه هایش به انتهای کوچه ی بن بست
.......

سنجاقک به اینجا که رسید گفت:
و من هر بار همین موقع از خواب می پرم!
اما بالاخره در یکی از این خوابها تا آخر کوچه بن بست پا میزنم!
و
بعد.. سبک پرید و رفت!

نوشته شده در شنبه 29 خرداد 1389ساعت 7:49 PM توسط سیب ناب نظرات (12)

 

 نادر ابراهیمی - گرگان

 

۱ - شاید ، شاید که ما نیز عروسک های کوکی ِ یک تقدیر بوده ایم .

۲ - ما هرگز از آن چه نمی دانستیم و از کسانی که نمی شناختیم ترسی نداشتیم . ترس ، سوغات آشنایی هاست .

۳ - مگذار که در میان حصار گذشت ها و اندرزها خاکسترت کنند . بر نزدیک ترین کسان خویش ، آن زمان که

” مسیحا صفت ” به سوی تو می آیند ، بشور ! من از دادرسی دیگران بیزارم هلیا .

۴ - وقتی همه می گویند ، هیچ کس نمی شنود . به خاطر داشته باش ! سکوت ، اثبات تهی بودن نمی کند . اینک

آنکه می گوید تهی ست - و رفتگران ، بی دلیل نیست که شب را انتخاب کرده اند .

۵ - کسانی هستند که ما به ایشان سلام می گوییم یا ایشان به ما . آن ها با ما گرد یک میز می نشینند ، چای می خورند

، می گویند و می خندند . (( شما )) را به (( تو )) ، (( تو )) را به هیچ بدل می کنند . آن ها می خواهند که

تلقین کنندگان صمیمیت باشند . می نشینند تا بنای تو فرو بریزد .

۶ - آه هلیا … چیزی خوفناک تر از تکیه گاه نیست.ذلت ، رایگان ترین هدیه هر سرپناهی است که می توان جست .

اسکناس های کهنه را نوارهای چسب حمایت می کنند ، سربازان را ، سنگرها . هلیای من ! ما را هیچ کس نخواهد

پایید و هیچ کس مدد نخواهد کرد  . 

 

 

منبع:کتاب بار دیگر ..... 

نادر ابراهیمی

 


نوشته شده در جمعه 7 خرداد 1389ساعت 01:12 AM توسط سیب ناب نظرات (10)


دوست داشتن بهانه ایست برای زندگی کردن . ..
انسانها آن هنگام که به هم دروغ می گویند چه زیبا می شوند .
آن هنگام که در پس چهره شان کوهی از ریا برپا داشتند .
آنان حتی دروغ های خود را باور می کنند .
آبا باز زیستن زیباست.
آیا خداوند زندگی را زشت آفرید .
مگر نه این که او مظهر کمال است ، پس چگونه می تواند زشتی بیافریند.
نه ، نه ، زندگی را انسان آفرید .
گناه را هم .
انسان زمین را از زمین گرفت و ماه را از ماه .
و کارها را دو قسمت کرد : نیک و بد .
و انسانها را سیاه و سپید
و آنان که آرام دراز کشیده بودند را مرده و آنان که لاشه های خود را بر دوش می کشیدند زنده
( به راستی که بسیاری قبل از این که به دنیا بیایند مرده اند )
حیوانات بی گناه را اهلی و وحشی ( و کدامین حیوان از انسان وحشی تر است )
همه را ، همه را این انسان والا آفرید .
و گرنه این جهان همه وجود خداوند است و عاریست از نامها ،
که او مردگان را مرده نمی پندارد .
و یاد می آورم هنگامی که خدا انسان را نامید و به او گفت: تو را انسان می نامم زیرا که فراموش کاری .
به راستی او این آفریده مخصوص را می شناخت .
مگر نه ابن است که همه فریاد قالو بلی را از یاد برده ایم …
و به یاد می آورم آن کلمه کوچک را ( دوست داشتن )
مگر ندیدی مادرم را به نسیم فراموشی می سپارم .
دیگر تو را لازم نیست فراموش کنم تو خود از یادم می روی.
می دانم، می دانم، حتی تو ( وشاید مخصوصا تو ) حرفهایم را باور نمی کنی .
و از دوستم می شنوم : عاقبت ، انسان تولد و مرگ را در اختیار خود در می آورد و به جاودانگی می رسد.
من زندگی جاویدان را نمی خواهم ، حتی این زندگی کوتاه را نیز .
مرا چند روزی دور از خود و هر آنچه که به خود مربوط است دور بودن به …
وبعد چه لذت بخش است مرگ ……..
این جام شوکران را تا انتها خواهم خورد …

نوشته شده در چهارشنبه 22 اردیبهشت 1389ساعت 1:35 PM توسط سیب ناب نظرات (4)

 

دیشب بعد از مدت ها بالاخره تصمیم گرفتم برم زیر بارون قدم بزنم

اونم چه بارونی ،جاتون خالی 

وقتی زیر بارون هستی به این فکر نمیکنی که خیس میشی 

فقط احساس میکنی زنده ای و زندگی چقدر قشنگه 

چه زیباست صدای بارون در دل سیاهی شب 

باید اعتراف کنم خیلی خیلی لحظات فوق العاده ای داشتم،خـودم 

بودم و خلوت خیال. 

آرامش عجیبی رو تجربه کردم. 

صدای قطره های بارون منو برد به رویاها ،دوسـت داشتم دستهای 

گرم دوستی را بگیرم،مثـل اون موقع ها که رو به هم دراز میــــشن 

و باگرمای دستهای هم گرم میشن. 

چه سخــت و درد آوره که زمانی دریابی اون دستهای گـــرم بــه اون 

گرمی که فکر می کردی هم نبود. 

گاهی وقتها هدفها مشترک می شن. 

ولی،راههای رسیدن بهشون خیلی متفاوت می شه. 

از زمین تا اسمون. 

(حرفهایی است برای نگفتن

و سرمایه هر کس به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد.) 

((دکتر شریعتی ))

مثل اینکه حسابی غرق رویا شدم. 

خیلی وقت بود دلم هوس بارون کرده بود. 

هوس خندیدن تو بارون 

هوس خیس شدن زیر بارون 

 

خلاصه که برگشتم خونه با تمام اون رویاها و خیس شدنها. 

این روزا بارون زیاد مـی یاد،بهتون توصیــه می کنم قدم زدن زبربارون 

رو تجربه کنید. 

چترها رو باید بست 

جور دیگر باید دید.

نوشته شده در دوشنبه 13 اردیبهشت 1389ساعت 11:18 PM توسط سیب ناب نظرات (11)

مهربانی را بیاموزیم...... 
فرصت آینه ها ،پشت در مانده است. 

روشنی را می شود در خانه مهمان کرد. 

می شود در معنی یک گل شناور شد. 

یک نفر می آید ،از آن سوی دلتنگی 

باز کن پنجره را و ببین پر زدن بلبل باغ را 

که شده مست ز بوی خوش و جان بخش بهار 

من دلم می خواهد خانه ای داشته باشم پـــر 

دوست. 

هر کس می خواهد وارد خانه پر عشق و صفایم 

گردد. 

زندگی آموخت مرا...... 

بر سر هر راهی ،چاهیست با نام شکست. 

زندگی گفت: 

همه ی هستی من پر از این حادثه هاست. 

و تو فقط گام بنه 

با اراده و پر تلاش 

من به دنبال نگاهی بودم که مرا از پس دیوانگیـم  

می فهمید...... 

آنها می گویند:قبل از اینکه بپری ،خوب فکر کــن 

من می گویم:اول بپر،بعد تا دلت می خواهد فکـر 

کن. 

انسان همانند یک بذر است و خداونـــد میــوه ای 

است که ثمره روشن این بذر است. 

جستجو کنید،راه گشایش خیلی دور از دستـرس 

نیست. 

آخر قصه مرا دستهای تو خواهد نوشت! 

مطمئن باش!

 

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه 4 اردیبهشت 1389ساعت 2:52 PM توسط سیب ناب نظرات (6)

۱-ما امروزه خانه های بزرگتر اما خانواده های کوچکتر داریم،راحتــی 

بیشتر اما زمان کمتر. 

۲-مدارک تحصیلی بالاتر ،اما درک عمومی پایین تر ،آگاهی بیشتر اما 

قدرت تشخیص کمتر داریم. 

۳-متخصصان بیشتر اما مشکلات بیشتر،داروهای بیشتر اما سلامتی 

کمتر. 

۴-بدون ملاحظه ایام را میگذارانیم،خیلی کم میخندیم،خیلـــــی تنــد 

رانندگی می کنیم،خیلی زود عصبانی می شویم،تا دیر وقت بیـــــدار 

میمانیم،خیلی خسته از خواب بر می خیزیم ،خیلی کـم مطـالــــــعه 

می کنیم‌،اغلب اوقات تلویزیون نگاه می کنیم و خیــلی بــــندرت دعـا 

می کنـــیم. 

۵-چندین برابر مایملک داریم اما ارزشهایمان کمتر شده است ،خیلی 

زیاد صحبت می کنیم ،به اندازه کافی دوست نمی داریم و خیلی زیاد 

دروغ می گوئیم. 

۶-زندگی ساختن را یاد گرفته ایم اما نه زندگی کردن را ،تنهابه زندگی 

سالهای عمر را افزوده ایم و نه زندگی را به سالهای عمرمان. 

۷-ما ساختمانهای بلندتر داریم اما طبع کوتاه تر ،بزرگراه های پهن تــر 

اما دیدگاه های باریکتر. 

۸-بیشتر خرج می کنیم اما کمتر داریم ،بیشتر می خریم اما کمتــــــر 

لذت می بریم. 

۹-ماه تا ماه رفته و برگشته ایم اما قادر نیستیم برای ملاقات همسایه 

جدیدمان از یک سوی خیابان به آن سو برویم. 

۱۰-فضای بیرون را فتح کرده ایم اما نه فضای درون را ،ما اتم را شکافته 

ایم اما نه تعصب خود را. 

۱۱-بیشتر می نویسیم اما کمتر یاد می گیریم،بیشتر برنامه می ریزیــم 

اما کمتر به انجام می رسانیم. 

۱۲-عجله کردن را آموخته ایم و نه صبر کردن را،در آمدهای بالاتر داریـــم 

اما اصول اخلاقی پایین تر . 

۱۳-کامپیوتر های بیشتر می سازیم تا اطلاعات بیشتری نگهداری کنیـم 

تا رو نوشت های بیشتری تولید کنیم،اما ارتباطات کمتری داریم،ماکمیت 

بیشتر اما کیفیت کمتری داریم. 

۱۴-اکنون زمان غذاهای آماده اما دیر هضم است،مردان بلند قامـــت امـا 

شخصیت های پست،سودهای کلان اما روابط سطحی. 

۱۵-فرصت های بیشتر اما تفریح کمتر،تنوع غذای بیشتر اما تغذیه هــای 

ناسالمتر،در آمد بیشتر اما طلاق بیشتر،منازل رویایی اما خانواده های از 

هم پاشیده.  

 

بدین دلیل است که پیشنهاد می کنم از امروز شما هیچ چیـــز را بــــرای 

موقعیتهای خاصی نگذارید،زیرا هر روز زندگی یک موقعیت خاص است.

نوشته شده در جمعه 20 فروردین 1389ساعت 11:18 PM توسط سیب ناب نظرات (9)

به تماشا سوگند . .

 و به آغاز کلام . . . 

       آفتابی لب درگاه شماست . . . 

                      «سهراب سپهری»

نوشته شده در دوشنبه 24 اسفند 1388ساعت 01:19 AM توسط سیب ناب نظرات (9)

  تو 

  سیب سبز 

            کدامین بهشت گمشده ای ، 

                           که باز با تو می شکند توبه ی آدم . . .  

 

 

نوشته شده در دوشنبه 17 اسفند 1388ساعت 01:39 AM توسط سیب ناب نظرات (3)

۱- دوستت دارم ،نه به خاطر شخصیت تو ، بلکه به خاطر شخصیتی  

که من در هنگام با تو بودن پیدا می کنم. 

۲-هیچ کس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کســی که چنیــن ارزشی 

دارد،باعث اشک ریختن تو نمی شود. 

۳-اگر کسـی تو را آن طـور که می خواهـی دوســت ندارد ، به ایــــن 

معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد. 

۴-دوست واقعی کســی است که دستــهای تو را بگیرد و قلب تو را 

لمس کند. 

۵-بدترین شکل دلتنگی برای کســـی ،آن است که در کنار او باشی 

و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید. 

۶-هرگز لبخند را ترک نکن ، حتی وقتـی ناراحتـی چون هـــر کـــس  

امکـــان دارد عاشق لبخند تو شود. 

۷-تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفـر باشی ،ولی برای بعضی 

افراد تمام دنیا هستی. 

۸-هرگز وقتت را با کســـی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذرانـــد 

نگذران. 

۹-شـاید خدا خواسـته اسـت که ابتدا بسیاری افراد نامناســـــب را 

بشـناسی و سپس شخص مناسـب را، به این ترتیــــب وقتــــی او

را یافتی بهتر می توانی شکر گزار باشی. 

۱۰-به چیزی که گذشــت غم مخور ، به آنچـه پس از آن آمد لبخنـــد 

بزن. 

۱۱-همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند ، با این حال همـواره 

به دیگران اعتماد کن و فقط مواظـب باش که به کسی که تو را آزرده 

دوباره اعتماد نکنی. 

۱۲-خــود را به فرد بــهتری تبدیل کـن و مطمئــن بــاش که خــــود را  

می شـناسی قبـل از آنکـه شخـص دیگـری را بشـناســـی و انتـظار

داشته باشی او تو را بشناسد. 

۱۳-زیاده از حـد ،خود را تحـت فشـار نگـذار،بهترین چیزها در زمانــی   

اتفاق می افتد که انتظارش را نداری. 

 

گابریل گارسیا مارکز

نوشته شده در شنبه 8 اسفند 1388ساعت 01:04 AM توسط سیب ناب نظرات (8)

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش 
ابر؛ با آن پوستین سرد نمناکش.
باغ بی برگی،
روز و شب تنهاست،
با سکوت پاک غمناکش.
ساز او باران، سرودش باد.
جامه اش شولای عریانی‌ست.
و رجزاینش جامه ای باید .
بافته بس شعله زرتار پودش باد .
گو بروید ، هرچه در هر جا که خواهد ، یا نمی خواهد .
باغبان و رهگذران نیست .
باغ نومیدان ،
چشم در راه بهاری نیست .
گر زچشمش پرتو گرمی نمی تابد ،
ور برویش برگ لبخندی نمی روید ؛
باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟
داستان ار میوه های سربه گردونسای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید .
باغ بی برگی
خنده اش خونیست اشک آمیز
جاودان بر اسب یال افشان زردش میچمد در آن .
پادشاه فصلها ، پائیز .

مهدی اخوان ثالث
نوشته شده در شنبه 1 اسفند 1388ساعت 01:55 AM توسط سیب ناب نظرات (12)

من گمان می کردم دوستی همچون سروی سرسبز ،به همان 

آراستگی است . 

یادمان باشد زنگ تفریح دنیا همیشگی نیست زنگ بعد،حسـاب 

داریم.

عشق آنست که یکی چتر باشد برای دیگری و دیگری هیچگـاه 

نفهمد که چرا خیس نشد...... 

برای دیدار باران آماده می شویم. 

چتر،نه چتر نمی خواهم ،هیچگاه چتر نخواسته ام .

دوست دارم ،من و باران یکی شویم ، دوست دارم تر شویم. 

باید از شب نهراسید .

که بدانید همان دست خدا چتر من است. 

 

سیب سرخ در اوج کمال می افتد 

برگ زرد در انتهای زوال 

بنگر چگونه می افتی 

همچون سیب سرخ یا مثل برگ زرد

 

نوشته شده در جمعه 9 بهمن 1388ساعت 11:36 AM توسط سیب ناب نظرات (19)

کاش می دانستیم زندگی کوتاست 

کاش از ثانیه های زندگی لذت می بردیم 

کاش قلبی رو برای شکستن انتخاب نمی کردیم 

کاش همه را دوست داشتیم 

کاش معنی صداقت را ما هم می فهمیدیم 

کاش هیچ کودک فقیری دیگر خواب نان تازه وداغ را نمی دید 

کاش دلهایمان دریایی می شد 

کاش می فهمیدیم زندگی زیباست 

و 

لذت می بردیم تا نهایت 

کاش میدانستیم که ما نمی دانیم فردا برایمان چه اتفاقی می افتد 

کاش بهانه ای برای ناراحت کردن دلهای زخم خورده نبود 

کاش...

 کاش... 

کاش...

    نوشته شده در جمعه 9 بهمن 1388ساعت 00:15 AM توسط سیب ناب نظرات (2)

    باور داشتن یعنی آگاهی از اینکه هر روز،شروعی تازه است. 

    باور داشتن یعنی اعتقاد به اینکه معجزات به وقوع می پیوندد 

    و رویاها به حقیقت. 

    باور داشتن یعنی دیدن فرشتگانی که در لابه لای ابرها به ما 

    لبخند می زنند.  

    باور داشتن یعنی اعتقاد به روشنایی آسمانی تاریک. 

    باور داشتن یعنی قدر دانستن قلبی پر مبحت. 

    باور داشتن یعنی دیدن برق معصومیت و پاکی در چشمان یک 

    کودک و زیبایی گرفتن دستانی نیازمند و سالخورده. 

    چرا که از طریق آنها می توان عشق را فرا گرفت . 

    باور داشتن یعنی پیدا کردن قدرت و شهامتی که در وجود ما 

    نهفته است. 

    باور داشتن یعنی پیدا کردن زمانی مناسب برای چسبانـــدن 

    قطعات درهم شکسته و تجربه ی شروعی دوباره. 

    باور داشتن یعنی آگاهی از اینکه هرگز تنها نیستیم و زندگی 

    هدیه ای الهی است که در اختیار ما قرار گرفته و قــدر آن را 

    باید بدانیم. 

    باور داشتن یعنی آگاهی از اینکه رخدادهای شاد فوق العاده ای 

    در انتظار رخ دادن هستند و باور داشتن یعنی اینکــه همـه ی 

    امید ها و آرزوهای ما قابل دسترسی هستن. 

     

    ای کاش باور کنیم.

     

    نوشته شده در یکشنبه 13 دی 1388ساعت 02:09 AM توسط سیب ناب نظرات (18)

    اگر به خانه ام آمدی

    برایم مداد بیاور ، مداد سیاه

    می خواهم روی چهره ام خط بکشم

    تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم

    یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم !

    یک مداد پاک کن بده برای محو لب ها ،

    نمی خواهم کسی به هوای سرخی شان ، سیاهم کند !

    یک بیلچه ، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه در آورم

    شخم بزنم وجودم را . . . بدون این ها راحت تر به بهشت می روم !

    یک تیغ بده ، موهایم را از ته بتراشم ، سرم هوایی بخورد ،

    و بی واسطه ی روسری کمی بیاندیشم ،

    نخ و سوزن هم بده ، برای زبانم ،

    می خواهم . . . بدوزمش به سق ،

    . . . این گونه فریادم بی صداتر است !

    قیچی یادت نرود ،
    می خواهم هر روز اندیشه هایم را سانسور کنم !

    پودر رختشویی هم لازم دارم ،

    برای شست و شوی مغزی !

    مغزم را که شستم ، پهن کنم روی بند ،

    تا آرمان هایم را باد با خود ببرد به آن جایی که عرب نی انداخت .

    می دانی که ؟ باید واقع بین بود !

    صدا خفه کن هم اگر گیر آوردی بگیر !

    می خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب ،

    بر چسب بد کاره گی می خورم ،

    بغضم را در گلو خفه کنم !

    یک کپی از هویتم را هم می خواهم ،

    برای وقتی که خواهران و برادران هم کیشم ،

    ناسزا و تحقیر تقدیمم می کنند !

    تا به یاد بیاورم که کیستم !

    تو را خدا . . . اگر جایی دیدی حقی می فروختند ،

    برایم بخر . . . تا در غذا بریزم ،

    تا خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !

    دست آخر اگر پولی برایت ماند ،

    برایم یک پلاکارد بخر به شکل گردنبند ،

    بیاویزم به گردنم . . . و رویش با حروف درشتی بنویسم :

     من یک انسانم

    من هنوز یک انسانم

    من هر روز یک انسانم !

    شعری از : غاده السمان
    نوشته شده در یکشنبه 22 آذر 1388ساعت 00:50 AM توسط سیب ناب نظرات (15)

    جملات انرژی بخش 

    معیار واقعی بودن تصمیم ان است که دست به عمل بزنیم  _ انتونی رابینز

    اجازه نده ترس تو را فلج سازد _ مارک فیشر

    افرادی که از ریسک کردن میترسند به جایی نمیرسند _ مارک فیشر
     
    منشا همه بیماریها در فکر است _ ژوزف مورفی
     
    رحمت خداوند ممکن است تاخیر داشته باشد اما حتمی است _ انتونی رابینز
     
    چنانچه نیک اندیش باشید خیر و خوشی به دنبالش خواهد امد _ ژوزف مورفی
     
    افراد موفق هیچ وقت اجازه نمیدهند که شرایط ازارشان دهد _ مارک فیشر
     
    افرادی که زمان را در انتظار شرایط عالی از دست میدهند هرگز موفق نمیشوند _ مارک

    فیشر
     
    اعمال ثابت ما سرنوشت ما را تعیین میکند. _ انتونی رابیتز

    هنگامی که تخیلات و منطق در ضدیت با هم قرار بگیرند تخیلات پیروز میشوند. _ مارک

    فیشر
     
    وقتی که هدف روشنی داشته باشیم احساس روشنی به ما دست میدهد. _ انتونی

    رابینز
     
    ترس را از خود بران و با خود بگو من با نیروی شعور خود قدرت انجام هر کاری را دارم. _

    ژوزف مورفی
     
    هر کس از قدرت انتخاب برخوردار است پس سلامتی و شادی را انتخاب کند. _ ژوزف

    مورفی
     
    قانون زندگی , قانون باور است. _ ژوزف مورفی
     
    اعتقادات ما اعمال افکار و احساسات ما را شکل میدهد _ انتونی رابینز
     
    با هر تصمیمی تغییری تازه در زندگی اغاز میکنید. _ انتونی رابینز
     
    برای شروع باید باور داشته باشی که میتوانی سپس با اشتیاق شروع کنی. _ مارک

    فیشر
     
    اگر نمیدانی به کجا میروی به هیچ کجا نخواهی رسید. _ مارک فیشر
     
    نبوغ در سادگی نهفته است _ مونزارت

    این روشنی هدف است که به شما نیرو میبخشد _ انتونی رابینز
     
    در زندگی شکست وجود ندارد بلکه فقط نتیجه موجود است _ انتونی رابینز
     
    تمام کسانی که ثروتمند شده اند باور داشته اند که میتوانند ثروتمند شوند. _ مارک

    فیشر
     
    باور به طور خود بخود به اجرا در میاید> _ ژوزف مورفی
     
    نه موفقیت و نه شکست یک شبه ایجاد نمیشود. _ انتونی رابینز
     
    به ضمیر باطن خود به صورت یک هوش زنده و یک یار موافق بنگرید _ ژوزف مورفی

    ترس باعث میشود تا بسیاری از مردم به رویاهایشان نرسند. _ مارک فیشر
     
    زندگی دقیقا به ما ان چیزی را میدهد که به دنبالش هستیم _ مارک فیشر
     
    نباید مطالب غلطی که از گذشته در ذهن ما برنامه ریزی شده اند حال و اینده ما را تباه

    کنند _ انتونی رابینز
     
    آرزوهی هر فرد موجب شکل گرفتن و بقای افکار او میشود _ هراکلیتوس
     
    اندیشه هایتان را عوض کنید تا سرنوشتتان عوض شود. _ ژوزف مورفی
     
    زندگی آماده است تا بسیار بیشتر از انچه تصورش را میکنید به ما بدهد. _ مارک فیشر
     
    تنها کسانی میتوانند کارهای بزرگی انجام دهند که به قدرت ذهن ایمان دارند. _ مارک

    فیشر
     
    ضمیر باطن شما سازنده بدن شماست و میتواند شما را درمان کند. _ ژوزف مورفی

    نوشته شده در سه شنبه 3 آذر 1388ساعت 11:45 PM توسط سیب ناب نظرات (10)


    Design By : Pichak